می خندم!...
دیگر تب هم ندارم...
داغ هم نیستم...
دیگر به یاد تو هم نیستم.
سرد شده ام.
سرد سرد...
نمی دانم
شاید...
شاید دق کرده ام!!!
کسی چه می داند...
...........................................
سیگارشو روشن کرد،
گفتم:این روزا خیلی تو فکری!
گفت:میکشی؟
گفتم:بادودمیونه ی خوبیـــــ ندارم
گفت:میخوام برگردم
گفتم:به کجا؟ازکجا؟
گفت:به خودمـــــ...
چیزی نگفتم!
گفت:این مدت خیلی درگیربودم،ازخیلی چیزا غافل بودم...
گفتم:درگیرچی؟غافل ازچی؟
به دودسیگارش خیره شد...
و گفت:درگیرعشق و غافل اززندگیـــــــــ....
حالت فیلسوفانه ای به خودم گرفتم وگفتم:
به قول یه رفیق زندگی چیزی جز عشق نیست!
بدون اینکه به من نگاکنه آروم گفت:
احتمالا رفیقمون تا حالا عاشق نشده بود،راستی سیگار میکشی؟....
................................................................................................................
مـقـدس تــریـن جــای دنــیـاست ...
اتـــاق تنــهـایی هـــایـــم ..
وقـــتی ..
بــا نیـّــت " تــــــــو " خــلـوتـــ می ڪنـــم ..!
.......................................................................
يه وقــــتایے ڪه בلــ♥ـــت گـرفته ؛
بغض בارے ،
آروҐ نـیستے !
בلت بــ♥ـراش تـنگ شـבه ....
حـوصله ے هـیـچـڪسو نـבارے !
به یــاב لحظـ♥ـه اے بیفت ڪـه :
اوטּ هــمه ے بے قـرارے هــاے تـ♥ـــو رو בیـــב؛
امــا ....
چـشمـاشـو بست و رفـ♥ــت ... !!!
..........................................................
تو چه میدانی ...
از شب هایی که دنیا دور سرم می چرخید...
اما من با تمام قدرت ، به دور تو می چرخیدم؟!
تو چه می دانی ...
از روزهایی که بغض های دنیا برای من می ترکیدند...
ومن ، بی توجه ،با همه وجود ،برای تو می خندیدم...؟!
تو چه می دانی...