احمد شاملو

شگفتا که نبودیم
عشق ما
در ما
حضورمان داد
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
واقعه ی نخستین دم ماضی


غریویم و غوغا
اکنون
نه کلامی به مثابه ی مصداقی
که صوتی به نشانه ی رازی
هزار معبد به یکی شهر
بشنو:
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آن جا برم نماز
که تو باشی


چندان دخیل مبند
که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش
درخت معجزه نیستم
تنها
یکی درخت ام
نوجی در آبکندی
وجز این ام هنری نیست
که آشیان تو باشم
تخت ات و تابوت ات


یادگاریم و خاطره اکنون
دو پرنده
یادمان پروازی
وگلویی خاموش
یادمان آوازی


پروین اعتصامی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم:

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟

آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت:

این اشک دیده من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

»» فروغ فرخزاد «««

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست