بندبند دلم پاره میشد!
وقتی از غریبهــــــــــ ای میشنیدم
که چطور بندبندلباست را برایش باز میکردیــــــــــ...
 
 
 
برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم
دست نوازش بر سرش میکشم میگویم: «غصه نخور، میگذرد …»
برای دلم، گاهی پدر میشوم
خشمگین میگویم: «بس کن دیگر بزرگ شدی ….»
گاهی هم دوستی میشوم مهربان
دستش را میگیرم میبرمش به باغ رویا …
دلم ، از دست من خسته استــ