با کسی هرگز نگویم درد دل
روح پاکت را نمیسازم کسل
آرزوی همزبانم می کشد
همزبانم نیست آنم میکشد
کرده پنهان در گلو غوغای خویش
مانده ام با نای پر آوای خویش
سوت و کورم شوق و شورم مرده است
غم نشاطم را به یغما برده است
زندگی یک دم به کام من نگشت
عمر من در کوچه های شب گذشت
بی تفاوت بی هدف بی آرزو
میروم در چاه تاریکی فرو
عاقبت یک شب نفس گوید که بس
وز تپیدن باز میماند نفس
مرغ کوری میگشاید بال خویش
میکشد جان مرا دنبال خویش
باد سردی میوزد در باغ یاد
برگ خشکی میرود همراه باد
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 9:33 توسط setare
|
بــــــــدان ..."حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود ...