نمیدانم چراامشب کلمه هایم خیس شده اند

مثل اسمانی که امشب میبارد

واینک باران

برلبه ی پنجره ی احساسم مینشیند

وچشمانم رانوازش میدهند

تاشایدازلحظه های دلتنگی گذرکنم